آخرش.....
تصویر غمگین و عاشقانه دختر
 
 
دخترک برگشت
 
چه بزرگ شده بود
 
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
 
پوزخندی زد .
 
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد …
 
………
 

گفتم : می خواهم امشب


با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !


دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید …


گفت : کبریت هایم را نخریدند


سالهاست تن می فروشم …


[ چهارشنبه 25 بهمن 1391 ] [ 20:32 ] [ tanhatarr ]

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران