آخرش..... | ||
|
[ 28 اسفند 1391برچسب:عید, ] [ 16:27 ] [ ]
گاهی ، نباید هی با خود تکـ ــ ــرار کرد حرف ها را !
[ 28 اسفند 1391برچسب:گاهی , نباید هی با خود تکـ ــ ــرار کرد حرف ها را ! فکر هم نباید کرد ! اصلا هیچ کاری نباید کرد ! حتی نباید نوشت ! باید ,,, سکوت کرد ! عمیقـــــــا ,,, ســـ ـــ ـــ ـــکوت کرد, ] [ 16:13 ] [ ]
دستگاه مشترك مورد نظر ، ![]()
معلم گفت بچه ها هر نقاشی که دوست دارین بکشین همه بچه ها نقاشی کشیدن معلم نقاشی بچه ها نگاه میکرد وقتی به من رسید من را به خاطر سفید بودن دفتر نقاشیم دعوام کرد ولی من خدایی کشیده بودم که همه میگفتن دیدنی نیست.
دل من تنها بود ، دل من هرزه نبود ..... دل من عادت داشت ، که بماند یک جا . به کجا ؟ ! معلوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشت ، که بماند آن جا ، پشت یک پرده توری که تو هر روز آن را به کناری بزنی . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغچه بود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیدی ؟ ! ... نه ندیدی و از روی آن رد شدی ! ! ! ! ! ! !
"امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم بدرقه لازم ندارم میرم عزیزترین کسم قلبم و بردار از زمین نذار که زیر پا باشه دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود" همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند
می روم...به کجا؟
|